خانه ابزار قانون جذب داستان واقعی (۸) از راز، (برای کائنات “بزرگ” یا “کوچک” معنی ندارد …)

داستان واقعی (۸) از راز، (برای کائنات “بزرگ” یا “کوچک” معنی ندارد …)

0
0

 

برای کائنات “بزرگ” یا “کوچک” معنی ندارد …

 

 

 

یک زمانی فکر می کردم به محض اینکه به خواستهء بزرگم ( پولدار شدن و خریدن خانهء آرزوهایم ) برسم داستانم را به اشتراک خواهم گذاشت ، به همراه تجربیات کوچک ولی عالی که به آنها رسیده ام – البته می دانم که برای کائنات چیزی به اسم ” بزرگ ” یا ” کوچک ” وجود ندارد .

 

اما در همین حال صدایی در درونم به من گفت ” چرا همین حالا داستانت را نمی نویسی ؟ اگرچه هدف بزرگت هنوز در  راه است اما داستانهای دیگرت هم به همان اندازه قابل توجه هستند ، و ممکن است بتوانند به دیگران کمک کرده و به آنها الهام ببخشند . ” بله ، من خودم هم از داستانهای اشخاص دیگر که در مورد موفقیتهای ” کوچکشان ” نوشته بودند کمک گرفتم و به اندازهء موفقیتهای ” بزرگ ” برایم الهام بخش بودند . پس من هم محدودیتهایم را می شکنم و اتفاقاتی که تا الان برایم افتاده را برایتان تعریف می کنم . در حقیقت ، داستانهایی که می خواهم بگویم واقعاً معجزه آسا هستند !

 

اولین داستان :

 

حدود شش سال و نیم پیش من به همراه دخترم که در آن زمان ۶ ساله بود از یک سر کشور به شهر کوچکی در وسط یکی از زیباترین مناطق طبیعی دانمارک نقل مکان کردیم. من هیچ کسی را در آنجا نمی شناختم و با کسی در تماس نبودم ، اما در درونم احساس می کردم که آنجا بهترین مکان برای من و دخترم است ، و از همان روز اول همه چیز خیلی عالی برایمان پیش رفت . یک مدرسهء کوچک و خوب برای دخترم پیدا کردم ، یک آپارتمان عالی با چشم اندازی بی نظیر از طبیعت اطراف گرفتیم ، من در مدرسهء دخترم شغل خوبی به عنوان معلم بهداشت گرفتم ، و مردم اطراف هم بسیار خوب و مهربان بودند . ما عاشق زندگی کردن در آنجا شدیم .

 

پدر دخترم و کل خانواده ام در همان جایی زندگی می کنند که ما قبلاً بودیم ، بنابراین ، هر زمان که دخترم می خواست پدرش را ببیند یا می خواستیم به دیدار خانواده ام برویم باید با قطار به آنجا می رفتیم ، چون من ماشین نداشتم ، حتی گواهینامه رانندگی هم نداشتم . فاصله محل زندگی ما تا ایستگاه قطار ۱۰ دقیقه بود و ما هر بار با تمام چمدانهایمان با دوچرخه به ایستگاه می رفتیم . همانطور که می دانید ،زمانی که باران می آمد حتی مسیر کوتاه ۱۰ دقیقه ای هم باعث میشد خودمان و تمام چمدانهایمان خیس بشوند !

 

سالها پیش ( قبل از آنکه راز را بخوانم ) یاد گرفته بودم که هر زمان باران می آمد پیش از بیرون رفتن از منزل از دوستان نادیده ام ( شما بخوانید کائنات ) درخواست می کردم در فاصله ای که ما از خانه خارج می شویم تا زمانی که سوار قطار بشویم هوا خشک باشد . و هر بار همین اتفاق می افتاد !!! در اغلب موارد ، همین که از خانه بیرون می رفتیم باران بند می آمد و چند ثانیه بعد از اینکه سوار قطار می شدیم باران دوباره شروع به باریدن می کرد ! تا جاییکه این موضوع تبدیل به بخشی جدایی ناپذیر از زندگی ام شد بطوریکه مثلاً وقتی با دوچرخه برای خرید بیرون می رفتم تا زمانی که به خانه برسم باران بند می آمد بدون اینکه حتی از قبل چنین چیزی را درخواست کرده باشم . حالا می دانم که به این دلیل بود که من همیشه تأیید می کردم که چقدر خوش شانسم که هر زمان واقعاً به هوای خشک نیاز داشته باشم باران بند می آید . من ابداً با باران مخالفت نمی کردم ، در واقع عاشق این بودم که با لباس مناسب بروم زیر باران قدم بزنم . فقط ، همانطور که می دانید ، زیر باران رفتن با مواد غذایی یا چمدان کار چندان راحتی نبود . و می دانم که من ” چیزی را از کسی نمی گرفتم ” ( وقتی مردم واقعاً به باران نیاز داشتند ) فقط یک زمان کوتاه هوا به خاطر من خشک می شد 🙂

 

داستان دوم :

 

حتی از زمانی که یک دختر بچه بودم از بیماری میگرن رنج می بردم . یک نوع میگرن که ما در دانمارک آن را ” میگرن با تشعشات نورانی ” می خوانیم که با اختلالات بینایی شروع می شود یا چیزی که من می نامیدم : ” ستاره ها پشت پلک چشم ” . این بیماری همراه با دل آشوبه ، حالت تهوع و سردرد وحشتناک همراه بود . از هیچ داروی مسکنی نمی توانستم استفاده کنم چون تأثیرش بلافاصله بعد از تهوع از بین می رفت . از این میگرن متنفر بودم چون خیلی اذیتم می کرد .

 

سالها گذشت و من با اینکه بزرگ شده بودم ولی همچنان با میگرن درگیر بودم البته نه به اندازه ای که در زمان بچگی دچارش می شدم . همچنین ، در بزرگسالی از داروهای مسکن استفاده می کردم که کمی مرا تسکین می داد ، اما باز هم مجبور بودم به رختخواب بروم و آنقدر این پهلو آن پهلو شوم تا بالاخره خوابم ببرد . چند سال پیش ، فهمیدم که می توانم هر زمان میگرن ظاهر شد آن را نادیده بگیرم و وانمود کنم همه چیز خوب است و به فعالیت هایم ادامه دهم . به محض اینکه ستاره ها در پشت پلکم ظاهر می شدند از مسکن استفاده می کردم اما با این روش هم فقط چند ساعت می توانستم بر میگرن غلبه کنم و بعد از آن بسیار خسته می شدم . اما حداقل این یک گام درست بود .

 

سپتامبر گذشته ، حدود یک ماه بعد از کشف کردن راز ، چند روزی را تنها بودم چون دخترم پیش پدرش بود . تصمیم گرفتم با دوچرخه به یک بازار محلی بروم تا چیزهایی بخرم و بعد از آنجا مستقیم به ساحل کوچک و زیبای دریاچه بروم ، یعنی حدود ۹ مایل رکاب زدن . وقتی به سمت بازار می رفتم ناگهان ” ستاره های پشت پلکم ” ظاهر شدند . اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود ” اوه ، نه ! ” ، اما این می توانست به خاطر تابش نور خورشید به چشمانم هم اتفاق افتاده باشد . با این حال ، وقتی وارد بازار شدم متوجه شدم که ظاهر شدن آن ستاره ها مربوط به میگرن بودند . در حالت عادی ، من به خانه بر می گشتم و قبل از اینکه میگرن شدید شود تعدادی مسکن می خوردم و یا راه دیگری برای تسکین دردم پیدا می کردم . اما این بار با خودم گفتم ” نه ! قرار نیست میگرن مرا متوقف کند !!! ” خریدم را انجام دادم ، به سمت دوچرخه ام رفتم و آن مسیر زیبای کنار رودخانه را که از میان جنگل و بوته ها رد میشد و من عاشقش بودم رکاب زدم . مرتب تکرار می کردم ” به خاطر شفای سردردم متشکرم ” ” من احساس خیلی خوبی دارم ” ” من خیلی خوشحال و شاکر هستم ” و جملات مثبت دیگر . و در حالیکه تصور می کردم ” ستاره های پشت پلکم ” نشانه ای بودند تا من ، در نهایت ، بتوانم دنیای نادیده را ببینم ، لبخند بزرگی بر لبانم نقش بست. 🙂

 

در نیمهء مسیر دریاچه ، کنار خانهء یکی از دوستانم توقف کردم که در حیاط خانه اش ایستاده بود و برایم دست تکان می داد ، با هم به داخل خانه رفتیم . من به او گفتم که میگرنم کاملاً ناپدید شده و ستار ها از بین رفته اند ، و حتی خستگی ای که همیشه به دنبال میگرن به سراغم می آمد دیگر وجود نداشت . ما یک فنجان چای خوردیم ، و بعد از آن من به ساحل دریاچه رفتم و چند ساعتی را برای خودم خوش گذراندم و بعد با خوشحالی و سپاسگزاری به خانه برگشتم.

 

سلامتی ام به طرز قابل توجهی افزایش پیدا کرده است . دیگر به سختی می توانم فکر منفی به ذهنم راه دهم ، و اگر هم فکر منفی به سراغم بیاید بلافاصله ان را تبدیل به فکر مثبت می کنم . من همیشه لبخند می زنم ، هم به خودم و هم به اطرافیانم . باورم شده است که وقتی در آینه به خودم  می گویم ” سلام خوشگله ! ” واقعاً حقیقت دارد . پر از حس شادی و سپاسگزاری هستم . رابطهء من با همکارانم به طرز قابل توجهی بهبود پیدا کرده است . احساس می کنم خیلی بیشتر از قبل از من و کاری که انجام می دهم قدردانی می شود و کلی هم تعریف و تصدیق از همکارانم می شنوم . احساس می کنم وقتی با مردم صحبت می کنم  خیلی با اعتماد به نفس تر ، راحت تر ، قوی تر ، شادتر ، و خوش قلب تر شده ام . دختر عزیزم خیلی از راز بهره می برد و و منبع الهام بزرگی برای من است . احساساتم را نسبت به ثروت و فراوانی بهبود بخشیده ام و می دانم که هدف ” بزرگم ” هم اکنون محقق شده است . من همیشه در مردم به دنبال نقاط مثبت می گردم . و بسیار از زندگی ام لذت می برم . در درونم احساس عشق و برکت می کنم .لن از دانمارک

ترک از نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *